روایت اول: نعنا


آخر همین کوچه که بپیچی سمت راست، درب سبز رنگ، پلاک 6:

سه ماه بود که نیومده بودم خونه شون!

خیلی دلم براشون تنگ شده بود. آخه از بچگی وقتی مامان  بابا سر کار بودن، من همیشه خونه آقابزرگ و عزیز بودم.

دیدم گوشه اتاق یکم نعنا گذاشته، گفتم عزیز اینها چیه؟
گفت از دختر اکبرآقا گرفتم که بکارم توی باغ.
گفتم عزیز تو که با این پا درد نمیتونی، بده من برم بکارم.
گفت صبر کن خودم هم بیام که بگم کجا بکاری.

عصاش رو برداشت و رفتیم تو باغ:

میخواست شلنگ رو به شیر آب وصل کنه، سختش بود، گفت ننه دیگه پیر شدم، چشمم نمیبینه.
بغضم گرفت..

اول یکم زمین باید خیس میشد، علف های هرز رو بکنم و بعدش نعنا ها رو بکارم.

نعنا ها رو که کاشتم یه صدای پا  شنیدم، آقابزرگ بود که اومده بود ببینه چیکار میکنیم.


شاید کاشتن چند شاخه نعنا برای من خیلی ساده و راحت باشه اما برای عزیز و آقابزرگ به اندازه یک روز کار کردن خستگی داره...

Amir Karimi
social Documentary Photographer.