روایت اول: اولین شام بیرون با خانواده


آخرین باری که شام رو بیرون خوردیم با خانواده برمی گرده به حدودن .... امممم.... حدودن..... راستش الان که فکر می کنم تا حالا اصلا پیش نیومده که شام رو بیرون رفته باشیم رستورانی جایی خورده باشیم.. یعنی مامان از روزی که یادمه همیشه غذاهاشو خودش پخته و هیچوقت نه بیرون رفتیم و نه از بیرون غذا تهیه کرده... حتی تو سفرها هم اکثر اوقات لوازم آشپزی می بره و غذا درست می کنه.
آخه مگه میشه یه زن به خودش استراحت نده و اون هم توی 58 سال زندگی مشترکش حتی یک بار هم شام یا ناهار از سمت نزدیک ترینهاش که تمام وقتشو برای اونها می ذاره به یه رستورانی دعوت نشده باشه...
مامان و آقا یه زندگی به سبک سنتی داشتن/دارن و حالا ما بچه هاش که بزرگ شدیم چرا تا به امروز این کارو براشون نکردیم و یه شب رو بهشون به این شکل اختصاص ندادیم؟!
بعد از این همه سال پروین، خواهرم بود که پیشنهاد داد آخر هفته رو شام بریم بیرون. شاید دلیل پیشنهادش هم این بوده که رخوت و تنهایی و کسالت مامان و آقا این روزها بیشتر از هر زمانی جلو چشماشونه و خیلی مستقیم دارن حسش می کنن و پیر شدنشون رو باور کردن

مامان داره خودشو آماده می کنه برای رفتن به اولین شام زندگیش با خانواده اش در بیرون از خونه ... هه خنده دار نیست؟! .. درد می کشم وقتی میبینم این خوشحالی نسبی رو می تونستیم زودتر از اینها براش فراهم کنیم.... این اواخر وقتی به خودش می رسه و اهمیت میده یعنی خوشحاله اما اینو هم انگار توی چهره ش نمی تونم بخونم این بار

.مامان هر دفعه باید چند وعده قرص رو با هم بخوره. همیشه قبل از بیرون رفتن قرص هاشو میخوره که مبادا یادش بره

.همیشه مامان به موقع آماده می شه اما برعکسش آقا با خیال راحت و آروم و ریلکس کارهاشو می کنه و این انتظار مامان قبل از رفتن به هرجایی حسابی کفرشو در میاره







.بالاخره آقا آماده شد .... فکر می کنم این مرتبی و نظمی که آقا در ظاهر داره مدیون همین ریلکس بودنشه و به اندازه کافی وقت می ذاره روی آماده شدنش حالا می خواد هرچقدر دیر شده باشه


شبدیز یه محیط تفریحی خونوادگیه که تو منطقه ویژه سیرجان قرار داره.

آقا همیشه جلوتر از مامان شروع می کنه به حرکت و هیچوقت ندیدم هم شونه طرف راه بره ... برای ما هم همینطور بود وقتی بچه بودیم... اصولا هم تند قدم میزد و ما با اون قدم های کوچولومون هی باید همراش می‌دویدیم


.مامان چند دقیقه بعد از آقا رسید بخاطر پا دردش آهسته آهسته باید قدم می زد



.خب همه بچه ها زودتر رسیده بودن دیگه یکی یکی منو رو گرفتن دست که غذا خودشون رو انتخاب کنن



.میوه رو خواهر از تو خونه آورده بود که بعد از شام بخوریم


.آقا بعد شام خواست کمی قدم بزنه تو محیط همرا پسرش و نوه هاش


...بقیه بچه ها هم دم رفتن کاملا حواسشون بود که سلفی هاشونو بگیرن


.مامان زودتر بخاطر پا دردش که آهسته راه میره حرکت کرده بود به سمت پارکینگ وقتی رسیدم بهش دیدم مدتیه تنها تو ماشین نشسته و هنوز بقیه نیومده بودن و مشغول عکس و سلفی و ... بودن انگار

.دیگه بچه ها هم رسیدن و خداحافظی کردن از هم و هرکسی رفت سمت خونه خودش


این شب هم به عنوان اولین شب خاطره انگیز از نوع تفریح این چنینی که گرچه خیلی خیلی دیر اتفاق افتاد اما اینکه بالاخره اتفاق افتاد و تونستم ثبتش کنم برام خیلی ارزش داره به این دلیل که برام مجموعه ای شد تا توی این فرصت باقی مونده که نمیدونم چه مقدار هست دائمن هی نگاهش کنم و ببینم هنوز چه کارهایی براشون نکردم و میتونم انجام بدم.... نباید بذارم ساده و بی اهمیت این زمان لعنتی هی سپری بشه و یهو ببینم همه چیز تموم شده.