روایت اول: Piastrelle


ما قرار شده برای خونه بهادر و سپینود کاشی آشپزخونه ساده بخریم و بیاریم خونه شون که نصب بشه بین کابینت ها که فک میکنم این کار اندازه ی ساختن رم سخت بود.

بهادر زنگ زد که بیا پایین منتظریم.

از همین اول شروع کرده به سروصدا: سلااااااااااام، بیا دیگهبا عجله میرم که به ظهر و گرمای آفتاب نخوریم.

میرسیم به انبار و ظاهرآ دقیقآ وقت نهار و نمازِ و سیستم شبکه هم که قطع شده!(چه به موقع)!باید صبر کنیم و نوبت بگیریم و توی گرما دمی گوجه شیم تا وقت به ما برسه برای تحویل کاشی ها.

خوشبختانه ما تنها و بیکار نیستیم و میتونیم از محیط لذت ببریم مثل بقیه! اما از حق نگذریم گرمای سر ظهر اطراف شهریار مثل ارره آدم رو با درد میخراشه...

اما خوب همون جور که گفتم ما بیکار نمیمونیم و تفریحات خودمونو درست میکنیم. به همه جای انبار سرک میکشیم و محیط و کشف میکنیم.

دقیقه ها عین ساعت ها میگذره و کم کم‌ک داریم کلافه میشیم از صف و انتظار و گشنگی.

اما انگار معجزه ای رخ میده و سیستم راه میوفته.

و کارگران طفلکی که همیشه مشغول کارند...

خوشحالم که برق ذوق و اشتیاقو توی چشماشون میبینم، این یعنی اتفاقات خوبی در راهه برای این دو نفر...

و قعطا برای من که از گشنگی دارم به دیار باقی میشتابم اتفاق خوب یعنی  فلافل بندری.

خوشحالم که سرخوشی های ما هیچ وقت تمومی نداره حتا با قطره های آخر دوغ ۷م یا ۸م :)))
و چه سخت لحظه ای‌ه لحظه ی خداحافظی با فلافل بندری مامان جون.

میرسیم خونه و از اشتیاق اینکه ببینیم انتخاب خوبی داشتیم یا نه کاشی ها رو تست میکنیم..شما باید بتونین تصور کنین که چقد رویاپردازی و حس رضایت میتونه پشت این زحمت ها برای ساختن رم باشه.

ABOUT ME

Behnia Pajouhesh

Social Documentary Photographer